تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آهای تو ای تک گویِ تنها

ای همصحبتِ با آینه

در کدامین شب پریشانِ درد،گیسوانت را در باد گشوده ای؟

دیگر چرا شمع را با انگشتانت خاموش می کنی؟!

گفته بودی وقتی بروی

نه غبار چمدان کهنه ات را خواهی گرفت

و نه ساکِ سفر خواهی بست.

گفته بودی وقتی بروی

نه چتری برای بوسه هایِ باران برخواهی داشت

نه قاب عکسی از کودکیِ لبخندت.

آری درست؛

دیگر چرا یادآوری؟!بارها از تو شنیده بودم:

آنکه بهانۀ ماندن به پایش زنجیر باشد

فریاد خداحافظی اش گوش جهان را کر خواهد کرد چه رسد عاشقان خفته در قصه!

اما آنکه بی هیچ دلخوشی پُر بهانه گیر چه..؟

نه،بوی سفر به مشامت نخورد! اما

گنجشک ها چنان هراسان شده اند که بی هوا پرکشیدند.

مادرم می گفت:فدای آن چشمانت.

و تو خوشه ای لبخند از قلبت برای او چیدی!

به دنبال که می گردی؟!

من..فقط.. با خودم بودم!!

                                 آسمان فردوس

 


 
 
روزگاری سهراب می گفت:
 
زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد 
 
چرا دور نزدیک تر فاضل می گفت:
 
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم   
 
سهراب گفت نه صبر کن من می گویم:
 
روزی

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید  
 
ولی مژگان آری عباسلوی عزیز را می گویم دلش بیشتر لک زده بود که زمزمه کرد:
 
دارد به باد می سپرد این پیام را:

سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است! 
 
نه گریه های یک امپراتور هم می گفت:
 
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است  
 
اما چه امپراتوری که دوباره هوای رعیت کرد:
 
ما رعیت ها کجا  محصول باغستان کجا

روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست  
 
حمید همان مصدق خودمان شیرین گفت:
 
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 
 
فروغ لبخندی رندانه زد و پاسخش داد:
 
من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 
 
جوادی نوروزی نام،رو به حمید و فروغ گفت:
 
دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سال هاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت  
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواهش می کنم آسمان ادامه نده!
 
فقط دلم هوای عطر شکوفه های سیب را کرده..!
 
یک نفر بیاید این بغض خسته ام را بگیرد!فقط دلم می خواهد..
 
در دوردست ها تنها قدم بزنم.آنچه می دهی تسکینم نمی دهد..!