تاريخ : شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جنس تنهاییِ هر کس با دیگری فرق می کند.

طعمِ دنیایِ این آدم ها را دوست ندارم

غربتِ تنهایی ام را بیشتر ترجیح می دهم.

به خودم دروغ گفتم که؛

اگر بهار از جلویِ چشمانم گذر کند من هم جهان را پُر از شکوفه هایِ لبخند می کنم!

مرا با جهان چه کار؟!

من دخترِ بهارم و عاشقِ عروس فصل ها

اما مرا چه به حرف هایِ گنده تر از خودم؟!!

گرچه با تمام التماس هایم پَرهای پروازم را به من پس نمی دهند

اما هنوز..چشم به آسمان دوخته ام.

روزگاری دوستی می گفت:

آسمان گریه نکن!تو که بباری،آسمانی؛سیل ما را می برد!

این آسمانِ کوچکِ ساده..

با بغض مأنوس تر از اشک است!

اشک مثلِ نگاهِ عاشقانه است،اتفاق که بیافتد

جهان را پُر می کند از خبرِ بارانِ آسمانِ گرفته..

اما بغض

مثلِ رنج های مادری است

که از سر مهربانی همه را در عمق دل و در ژرفای چشم پنهان می کند.

استاد قیصر می گوید گاهی رفتن رسیدن است!

اما من نه رفتن را یاد گرفته ام نه تاب ماندن دارم..

فقط..گیج و سر درگم.. خسته و دلشکسته..

در میانۀ راه دلم را در مشتم گرفته به انتهای جاده خیره شده ام.

                                                                                  آسمان فردوس