تاريخ : دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از قدیم ِ گریه در قبیلۀ ما می گفتند:

« ــ وقتی که باد قاصدکِ سیاهی را با خود بیاورد،

گوشه ای از آینۀ آسمان می شکند!»

من همیشه از زنگ های ناغافلِ تلفن ترسیده ام!

در عبورؤ این همه زمستانِ زمهریر،

حتا یک خبر از بیداریِ باغُ

تولدِ تابستان به من نرسید!

غزالِ پا در گریز گریه ها،

پَر!

بامدادِ نخستینُ آخرین،

پَر!

اما کلاغِ سیاهِ شب،

از بامِ ما پَر نمی زند!