تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

دفتر خاطرات نوشتۀ نیکولاس اسپارکس با ترجمۀ طاهره صدیقیان ــ نشر کتابسرای تندیس

و برایشان می خوانم تا بدانند من کیستم:

پرسه می زنم تمام شب در خیال...

خم می شوم بر روی چشمان بسته خواب رفتگان،

پرسه زنان و گیج،گم شده در خودم،

ناهمگن،نقیض،

مکث می کنم،خیره می شوم،خم می شوم و وا می مانم....

سرانجام برمی گردد و به چشمانم نگاه می کند.لبخندی پر مهر تقدیم می کند،

لبخندی که آدمی با کودک شریک می شود،نه با معشوق.

«نمی خوام تو رو برنجونم،چون خیلی با من مهربونی،ولی...»

منتظر می شوم.کلماتش مرا می رنجاند.تکه ای از قلبم را پاره می کند واثر زخمی را بر

جای می گذارد.

«تو کی هستی؟».........

نیرومند و مغرور هستم،خوشبخت ترین مرد روزگار،در پشت آن میز برای مدتی مدید

احساسم باقی می ماند.

تا زمانی که شمع ها تا نیمه بسوزند،آماده ام که سکوت را بشکنم.

می گویم:«با تمام وجود دوستت دارم،امیدوارم اینو بدونی.»

نفس زنان می گوید«معلومه که می دونم..منم همیشه دوستت داشتم،نووا.»

نووا،دوباره می شنوم.نووا.کلمه در سرم طنین می اندازد.نووا...نووا.

او می داند،می داند من کیستم...او می داند...

چیزی به این ریزی،این آگاهی برای من هدیه ای است از طرف خداوند وعمری را که با هم

گذرانده ایم حس می کنم،در آغوش کشیدنش را،عشق ورزی اش را،بودن با او را در

بهترین سالهای زندگی ام.

به زمزمه می گوید:«نووا...نووا عزیز من...»

و من،که نمی توانستم گفته های پزشک را بپذیرم،دوباره پیروز شده ام،حداقل برای یک

لحظه.حالت اسرار آمیزم را رها می کنم و دستش را می بوسم و آن را روی گونه ام می

گذارم و با صدایی آرام در گوشش می گویم:

«تو عالی ترین واقعه زندگیم هستی.»

اشک در چشمانش حلقه می زند،می گوید:«اوه...نووا.منم دوستت دارم.»

فقط اگر این چنین به پایان می رسید،چه مرد خوشبختی می بودم.