تاريخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از شیر آب،پارچ را پُر کرد و به سمت ایوان رفت؛گلدان ها تشنه بودند.

با صدای مهرنوش دستش روی دستگیرۀ در متوقف شد.

سر بالا کرد دخترش توی ایوان داشت با گوشی اش حرف می زد.

ــ نه!نمی تونم..اونم گرفتاره.اگه برم سراغش حتماً میگه شرمنده دستم خالیه!

ــ ...

از صدای بغض آلودِ مهرنوش قلبش لرزید.

ــ کاش بابام زنده بود..نه چیزی نیست خوبم،نه..آخه از کجا برم شهریه رو جور کنم؟

ــ ...

ــ نه،سارا اصلاً حرفش رو نزن..باشه..کاری نداری؟باشه،پس تا فردا..!

دید که از کلافکی دستی بین موهای بلندش کشید و بهمش ریخت و آه کشید.

دست به دستگیره برد و پا به ایوان گذاشت.مهرنوش متوجه حضورش نشد.

دست روی شانه اش گذاشت.برگشت.

ــ مامان!تو کی اومدی؟!

بی حرف، مشت بسته اش را به سمت مهرنوش گرفت.

ــ مامان؟این چیه؟!

دستش را جلوتر برد و مشتش را شل کرد و انگشتر را در کف دست مهرنوش رها کرد.

ــ تا من هستم دیگه نبینم غصۀ شهریۀ دانشگاهتو بخوری!!

مهرنوش مات و مبهوت به مادرش خیره ماند.

ــ ولی مامان..این انگشتر..

ــ هیس..!!فکرشم نکن.

اشک جلوی دیدگانش را گرفت اما چشمان مادرش لبخند می زد.

                                                                                  آسمان فردوس

" بر اساس خاطره ای واقعی / مادر عزیزم از صمیم قلب دوستت دارم. "