تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مهربانم! نازنینم! ای کسی که نفس نفس با من عجین شده ای و از جان بیشتر دوست دارمت...!

تویی که از آغازِ ترنم هایِ عاشقانه دلم برای خود برگزدیدم چون بیش از هر کس شایسته

این همه مستی های عشق من بودی..آسمانت را برگزیدم و همیشه دلتنگ آن هستم چون

نورِ روشنی بخشِ تو را در دیدگان وجودم می ریزد و هیشه بی تاب پرواز هستم چرا

که..بماند..حرف هایم جز برای تو قابل درک نیست!!

نازنینم.. به راستی دیگر...چه بگویم..هرچه با بی مهری ها و ناجوانمردی های این خلق

راه می آیم..ولی باز نمی شود دست بردار نیستند..!!

شانه هایم از این همه رفتارهای عجیب و غریب بندگانت خسته شده است...من هم یکی

هستم مثل دیگر خلایقت تا یک مرز مشخصی تاب می آورم حتی اگر آسمان باشم...حتی اگر

غرق در دریای محبتِ بی دریغانه را از تو آموخته باشم..!

پس بیش از این مگذار آسمان کوچک تو در آرزوی آغوش گرمت باران باران در هوای بارش باشد..مگذار.

تمام تمنای من پرکشیدن به سوی توست!پس مرا به سوی خود فرا خوان و اجازه بال

پروازم ده..دست کودکانه ام را از گرمای دست مهربانانه ات جدا مکن که تا ثانیه پروازِ

پرنده وارم گم نشوم....