تاريخ : دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

یادداشت های روزهای تنهایی ــ گابریل گارسیا مارکِز ــ ترجمۀ محمدرضا راه ور ــ

نشر آریابان ــ چ سوم 87 ــ 143 صفحه.

روزی در نیویورک سوار هواپیما شدم؛چنان شلوغ و پُر بود که نمی توانستم نفس بکشم.

در حین پرواز،خانم مهماندار به هر مسافری شاخه گلی می داد.

من آن قدر ترسیده بودم که نتوانستم آن چه را در ذهن داشتم،به مهماندار نگویم:

" خانم،عوض این شاخه گل بهتر نیست که پنج سانتی متر جا بدهید تا پاها را دراز کنیم؟! "

دختر زیبایی،از نسل شیاطین،به من گفت:

" اگر خوشتان نمی آید،بفرمایید و پیاده شوید! "

البته به فکرم نرسید که نامۀ اعتراض به آن شرکت  ــ که نمی خواهم دیگر اسمش را

به یاد داشته باشم ــ بنویسم،در عوض برگ های گُل را جویدم؛خیلی آرام و برگ به برگ...

تا این که عطر طبی آن اعصابم را آرام کرد و نفسم به حال طبیعی برگشت.