تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دشت هایی چه فراخ‌!

کوه هایی چه بلند!


در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می گشتم‌:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.


پای نی زاری ماندم‌، باد می آمد، گوش دادم‌:

چه کسی با من‌، حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم‌.

یونجه زاری سرِ راه‌.

بعدِ جالیزِ خیار، بوته هایِ گلِ رنگ

و فراموشیِ خاک‌.


لبِ آبی

گیوه ها را کنَدم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:

«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است‌!

نکند اندوهی، سر رسد از پسِ کوه‌.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چَرَد گاوی در کِرد.*

ظهر تابستان است‌.

سایه ها می دانند، که چه تابستانی است‌.

سایه هایی بی لک‌،

گوشه ای روشن و پاک‌،

کودکان احساس‌! جای بازی اینجاست‌.

زندگی خالی نیست‌:

مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.

آری

تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد.



در دلِ من چیزی است‌، مثلِ یک بیشۀ نور، مثلِ خوابِ دمِ صبح

و چنان بی تابم‌، که دلم می خواهد

بِدَوَم تا تهِ دشت‌، بروم تا سرِ کوه‌.

دورها آوایی است‌، که مرا می خواند.»

* کِرد : این کلمه هم با فتحه خوانده می شود هم با کسره.

قطعه زمینی که کناره های آن را بلند کنند تا آب در آن نشیند و در میان آن سبزی کارند یا زراعت کنند.