تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بگذار تنها بماند تنهای تنها همیشه

مردی که در سینه دارد عشق تو را تا همیشه

بگذار بعد از تو روحی سرگشته هر شب بخواند

آوای آوارگی را در ذهن صحرا همیشه

بگذار مردی میان انگشت هایش بگرید

حتی غرور خودش را هر لحظه ،هر جا، همیشه

مردی که راز حیاتش در جام چشمی نهان است

مانند ماهی که بسته ست جانش به دریا همیشه

می خواستم تا ببافم رنگینِ رنگینِ رنگین

در مخمل باغ چشمت رؤیای خود را همیشه

یک لحظه در خواب دیدم با من صمیمی نشستی

پل می زنم در خیالم آن لحظه را تا همیشه

بعد از تو با خاطراتت آیینه هایی بسازم

آیینه هایی که دارند تصویر زیبا همیشه