تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جمعه خیلی خوبی داشتم پر از برکات مهربانی خدا بود.

ظهر رفتم زیارت..اول مهمان شهدا بودم.مثل همیشه دوباره رفتم سر قبر شهیدی که مرا

دلتنگ پرواز به سوی آسمان می کرد.روبرویش نشستم.

به عکسش خیره شدم.نمی دانم چرا این بار نمی توانستم چشم از نگاهش برگیرم.

انگار این بار چشمانش با من حرف می زد.غم خاصی توی قلبم ریخت.

همان طور به قاب عکسش خیره شده بودم

چقدر نگاه جوانمردانه اش عطر اقتدار و دلیری در فضا می پراکند.

آنقدر چشم در چشم هم شدیم که از عمق وجودم آه کشیدم از همان آه که تعبیر جانسوز

برایش می کنند.هر وقت سراغش می روم بی حرف با نگاه دقایقی با هم صحبت می کنیم.

کمی سبک شده بودم.برخاستم به سمت حرم رفتم.

ضریح خلوت بود آرام ضریح را دور زدم و دعا برای دوستانم زمزمه کردم

در آخر انگشتانم را بین شبکه های ضریح قفل کردم.قلبم رو به بی تاب شدن می رفت

اما هنوز آرام بی بغض و اشک زمزمه ام صلوات بود.

چقدر نماز داخل حرم حالم را خوب کرد تبسم گوشۀ لبم جا خوش کرده بود.

بعد استراحت و دوباره چقدر راه رفتن و خرید برای پدرم وارد مسجد شدم.

با دیدن ساک ها و پتوها تازه یادم افتاد شنبه اعتکاف شروع می شود.

بعد این همه سال هنوز خانواده ام نمی گذارند اعتکاف را تجربه کنم.

چقدر دوست داشتم من هم جزو آن ها باشم.

سورۀ دوست داشتنی ام را با حزن تلاوت کردم با زمزمه اش خیلی بی قرار شدم.

هنوز قرآن به دست نشسته بودم و به آیه های زیبای محراب خیره شده بودم.

دلم نمی خواست بروم.اما یادم افتاد خانواده ام منتظرم هستند.با حسرت برخاستم.

خیابان ها و پیاده رو ها چه شلوغ بود.حس غریبی داشتم آرام بودم اما آرام نبودم

دلم می خواست فقط راه بروم و راه بروم..

آنقدر احساس سبکبالی می کردم که فقط راه رفتن تسکینم می داد دلم نمی خواست برگردم.

دلتنگم..خیلی دلتنگ..دلتنگ آسمانم..!

بغضم گلوگیر شده و بی قراری نفسم را به شماره انداخته..خدایا..جوابم ده..!

راستی نازنین در حرم برایت از مولا علی.ع. عیدی خیلی خوبی برایت خواستم.

به خاطر مولا حضرت علی .ع. پر از شوقم در حد پرواز..این نور بر همگی مبارک.

                                                                                              آسمان فردوس