تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اشک هایش را با بغض پاک کرد و ادامه داد:

ــ همین آدم هایی که ندانسته نشسته اند درِ گوش هم پچ پچ می کنند

همین نامردهایی که پشت سرم حرف در می آورند،کجایند ببینند بد بختی های مرا؟

کجایند ببینند یک روز دختر کوچیک من برای یک لیوان شیر چقدر گریه کرد؟!نداشتم..!

او هم بغضش را فرو داد و گفت:

ــ شرمنده ام..باور کن مسافرت بودم..

ــ نه عزیز من،منظورم به بقیه است! فکر می کنند شوهرم هست و خرجی ام میده!

دو ساله دارم تنهایی سر می کنم با این بچه.. شب ها تا صبح رو به دیوار گریه می کنم..

این مردم به جای حرف، نمیگند همسایه چیکار می کنی؟ شوهرت کو؟فقط غیبت می کنند!

ــ بیجا می کنند! اعتنا نکن!مردم همیشه حرف می زنند!ان شاء الله درست میشه.خدا بزرگه..

دستی به موهایش کشید و غمگین به زمین خیره شد و گفت:

ــ آره..ان شاء الله..فدات شم چقدر ان شاء الله؟خدا هم که قربونش برم..آه..خدایا!

این بار که از سفر برگشت با شوق کُتلت درست کرد گوجه و خیارشور هم کنارش گذاشت

چادر به سر کرد با لبخند بشقاب به دست رفت زنگ خانه شان را زد.

دختر کوچک دوست داشتنی اش در را باز کرد.سلامش داد.اما ساکت نگاهش کرد.

بشقاب غذا را به سمتش گرفت.چهرۀ معصومش به لبخند شکفت.

بامزه زبانش را دور لبانش کشید و گفت :« آخ جون..»

ــ مادرت خونه است عزیزم؟

ــ نه.. مریض شده..بیمارستانه...

ــ بیمارستان؟!پس کی پیشت هست؟

ــ بابام برگشته.

و بی مقدمه در را بست و او را با تحیر تنها گذاشت.گیج با خود زمزمه کرد:

ــ اما من فقط یک هفته نبودم..

                                            آسمان فردوس