تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مرا نمی فهمی...!

وقتی که می گویم با التماسی صمیمانه،

نجاتم ده،

از این همه تدفین احساسات سرکوبم.

تو بردار گامی ساده و کوچک،

خواهم رساندت،

بر مزار حس کهنۀ تنهایی شب های سردم.

شاید اندکی بفهمانم،

غروب تلخ جانم را

در انتظاری که در عطشِ طلوعِ فهمِ باورت،

در سوز است و نالۀ فریاد.

باورم کن و نجاتم ده ازین زندان،

که نرسی به روزی که بینی مرا روی دست ها..

در حال کوچ.

                    آسمان فردوس


(استفاده و هر گونه کپی از این پست تنها در صورت ذکر نام و منبع بلا مانع است)