زنی که منتظر بود ــ آندره مکین

ساعتی از بازگشتم نمی گذشت که در زدند. وِرا پشت در ایستاده بود. مانتوی صورتی کم

رنگی روی شانه هایش انداخته بود. دامنش تا پایین زانو را می پوشاند و پیراهن قشنگِ

روی چوب رختی را که نزدیک بخاری منزلش دیده بودم به تن داشت. موهایش با گیس

ضخیم و پهن و عبور یک روبان ارغوانی از لا به لای گره ها بافته شده و خط چشمِ محو

و نازکی دورِ مژه هایش کشیده بود. همان طور ایستاده و با لبخندی در آنِ واحد ستیزه جو

و خلعِ سلاح کننده چهره ام را زیر نظر گرفته بود.

بالاخره با صدای آواز گونه اش گفت.. ــ صفحۀ 182

 

از پنجره بیرون را نگاه می کرد و انگار اصلاً توجهی به آنچه میان ما گذشته بود نداشت.

فکر کردم « مگر چیزی اتفاق افتاده!... » این زن که همۀ عمر را در گوشۀ این نیمکت به

انتظار بازگشت مردش گذرانده بود، حالا چرا چنین جدی به انتظارِ وحشتناک اش ادامه می

داد؟... ــ صفحۀ 186

 

کتاب زنی که منتظر بود | نوشتۀ آندره مکین | ترجمۀ ساسان تبسمی | نشر مروارید

برندۀ جایزۀ بزرگ گنگور و جایزۀ مدیسی | چاپ اول 1384 | 213 صفحه

 


/ 0 نظر / 29 بازدید