آوازِ دشتیِ تنهایی ام

گفتم:

_ مامان بزرگ چرا با این سرما توی حیاط نشستی؟

لبِ پلۀ کوتاهِ ایوان نشسته بود همان طور که کار می کرد، آوازِ حزین دشتی می خواند؛

آهِ بلندی کشید و گفت:

_ ای.. از وقتی پدر بزرگت مُرد و رفت.. دیگه توی خونه دلم می گیره..

مکثی کرد انگار لحظه ای به گذشته رفت و برگشت به موزاییک های حیاط خیره شد و گفت:

_ حیاط برام دلبازتره.. دلم باز میشه. توی خونه دلم می پوسه حداقلش اینجا گل و پرنده داره

از همان روز بود که منم آواز دشتی یاد گرفتم

حال هر وقت تنها می شوم در سکوت خانه ام آواز دشتی می خوانم.. / آسمان فردوس


آسمان فردوس _ جمعه 11 اسفندماه 1396 _ ساعت 19:18 عصر

/ 6 نظر / 69 بازدید
rehi

ممنون دوست عزیزم از آشناییتون خوشوقتم:)

mywords97

مرسی از حضور و همدردیت!

asemangoon

rehi@ خواهش می کنم. متشکرم. امیدوارم دوباره شاد و سرحال باشی :)

asemangoon

mywords97@ خواهش می کنم. امیدوارم دوباره شاد ببینمت و دلت نگیره :)

parvizm

خیلی خوب می نویسید.افرین