گاهی شربتی است به تلخیِ تنهایی ــ سرودۀ حسین منزوی

این را از آب باید بپرسم یا از شکر یا از تو

که لب های ِ شکرینت در بوسه هایِ من آب می شوند و 

چکّه

چکّه

چکّه

می بارند روی لب های من

که تازه زیر باران یادم آمده است که

باید پاهای تو را می پوشیدم و به زیر باران می آمدم

و حالا که این کار یادم رفته است

چشمم کور، باید پاهای تو، توی کفش...

باید کفش های تو، توی راه

و باید راه چون دشنه ای بی پایان

در میانِ قلب من و تو

که دیگر چاره ای ندارند

جز این که یادشان بیاید

که حاصل آب و شکر

گاهی شربتی است به تلخیِ تنهایی

و گاهی شرابی به تنهاییِ تلخی.

بنوشیم!

 

دیوان مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | صفحۀ 926 | چاپ سوم

 

/ 0 نظر / 23 بازدید