بعد از من نوشتۀ امیلی بلیکر emily blake

دستِ آنی بدون بیان هیچ کلمه ای راهش را روی فضای وسیع بین شانه های لوک پیدا کرد و در حالی که سکوت دوستانه ای آنها را مانند پتوی گرمی در بر گرفته بود، دستش را دایره وار روی پشت لوک حرکت داد.

عضلات لوک سست شدند و این راحتی باعث شد اشک هایی که تمام روز نگه داشته بود به چشمانش راه یابند. یک هق هق عمیق راه خود را از لابه لای انگشتانش به بیرون پیدا کرد؛ آنچنان سریع و سخت که تقریباً احساس درد کرد. وقتی سعی کرد نفس بکشد، هوا در گلویش گیر کرد و مجبور شد بریده بریده و منقطع نفس بکشد. چرا باید تا این حد سخت و دشوار باشد؟ او از ماه ها پیش برای همچین روزی آماده بود. دیگر هیچ چیز نباید رویش اثر می گذاشت.

سپس او نامه ها را به یاد آورد. با وجودِ این نامه های مستطیلی آبی کوچک که با کلمات و صدای ناتالی پر شده بودند، ممکن بود دوباره بتواند نفس بکشد و زنده بماند.

اشک ها متوقف شدند و به گوشه ای از قلبش که در آن پنهان شده بودند، عقب نشینی کردند. او دستانش را پایین انداخت و از سر شانه آبی لباسش برای خشک کردن صورتش استفاده کرد. آنی که متوجه تغییر در خلق و خوی لوک شده بود، دستش را از روی پشتش عقب کشید و آن را روی پاهایش بازگرداند.

بعد از من | نویسنده: امیلی بلیکر | نشر جامی | از پرفروش های نیویورک تایمز

پیوست آسمان: " این کتاب رو تازه شروع کردم تا اینجا که خیلی قشنگه

چی شد که این قسمت کتاب رو انتخاب کردم؟! ناتالی بر اثر سرطان مُرده؛ حالا همسرش لوک که تازه چند روزه تنها شده مونده چطور بدون زنش سه تا بچه اش رو نگه داره. جالبه. و نامه هایی که از همسرش بهش پست میشه در حالی که مُرده! هر روز یه نامه! البته اینا رو قبل مرگ نوشته اما معلوم نیست چطور به دستش میرسه. دخترش داد میزنه توی خونه دنبال مادرش میگرده اوضاع بهم میریزه. لوک این مردِ خسته، کم میاره گریه اش می گیره و.. "

 


/ 0 نظر / 49 بازدید