من هم جای دوری نبوده ام ــ سرودۀ سید علی صالحی

 

جای دوری نبوده ام

جای دوری نمی روم

من در خوابِ ناخوشِ مردمانِ شما پنهانم،

دور و بَرِ آشنای همین کوچه های بی چراغ،

همین خواب های زا به راه...

همین سایه های بلند.

دارم از پشتِ پردۀ کلمات

لحظه به لحظه با شما گریه می کنم.

بوی سوختنِ کبریت و بالِ کبوتر می آید

حتما چراغی روشن و

خبرِ خاصی به راهِ دور...!

 

توی راه یکی دو رهگذر از پسین و پروانه پرسیدند،

من معنی حرفشان را نفهمیدم

دیدم عده ای کنارم می روند

تا کبوترانِ چاهی به دامنه برگردند

می خواستم پیشگوی سکوتِ آسمان باشم،

در انتهای راه، دستمالی سفید

بر بوته ای گل سرخ... تکان می خورد.

مادرم می گوید

این علامتِ آمدن است

حالا آمدنِ چه کسی 

فقط خدا می داند.

 

و عجیب است

حس می کنم باید پرده ای، یک چیزی

چیزی شبیه یک اتفاقِ ساده

این وسط ها باشد!

 

به من چه که نمی دانم از چه می گویم

این عادت من است

من همیشه عادت دارم

زیر چتری از بارشِ یکریز واژه ها وضو بگیرم،

من کاتبِ این آینه های شکسته

این شبِ خسته و این خوابِ ناخوشم.

 

کنار می روم

سکوت می کنم

کسی آهسته زیرِ گوشِ ستاره می گوید

همیشه نباید از وَهمِ آسمان ترسید

مخصوصا رو به روایتِ آن خوابِ مغربی،

رو به همین عصرهای عجیب

آدینۀ عدالت

میلِ شدید به زمزمۀ آزادی

و حتی تحملِ ترانه از ترکه های انار.

 

دارم خطر می کنم،

خطر... انارکِ آرامِ خون به دل!

دور و نزدیک ما یکی ست

همه خوبند

خدا هم خوب است

من هم جای دوری نبوده ام

همینجایم

دور و بَرِ آشنای همین کوچه های بی چراغ،

همین خواب های زا به راه...

همین سایه های بلند

فقط گمان می کنم در مذهب آب ها بود

که شبی از پیِ پیامبرِ تشنگی

به این ترانه رسیدم،

پشتِ همین پرده ها، خواب ها، کبوتران، کلمات...

 

حالا هر وقت، هر زمان

هر پرده و هر دیواری

که تو از پسِ گریه بگویی: " علی! "

بعد هم باران می آید.

/ 0 نظر / 14 بازدید