زنی که منتظر بود..

« در واقع، همۀ زنان منتظرند، و بسیارند مثل او که در تمام زندگی انتظار می کشد. »

و ناشیگرانه چنین نتیجه گرفتم: « همۀ زنان، در هر نقطۀ عالم، از همۀ اعصار و زمان،

منتظر مردی به سر می برند که یک غروب، جایی در گوشۀ جاده ای ظاهر شود.

مردی با نگاهی خسته، بسته و سخت، از ورای مرگ به سوی زنی باز می گردد که به هر

تقدیر امیدوار مانده است.  ـ صفحۀ 25


هر بار که حین انجام وظیفه  در نامه رسانی، به زویا برمی خوردم، شوخی کنان التماس

می کردم که در بازگشت نامۀ عاشقانه ای برایم بیاورد. و او هر بار با لبخند شیطنت

آمیزی حالی می کرد: " چشم به زودیِ زود، دارن درخت میندازن و چوب می برن تا کاغذِ

نامۀ شما رو تهیه کنن. لطفاً کمی صبر کنین! " ـ صفحۀ 60


زنی که منتظر بود | نوشتۀ آندره مکین | ترجمۀ ساسان تبسّمی | نشر مروارید | 213 ص

شاید اگه امشب خیلی خسته نباشم و خوابم نبره این کتاب رو تموم کنم و شروع یه کتاب تازه

 


/ 0 نظر / 28 بازدید