ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم

اما آخرین چیزی که انسان محکم نگه می دارد اغلب دستِ کسی است.

نوشته بودم که خنده از هر چیز دیگری واگیردارتر است.

غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگری است.

ترس نمی تواند به راحتیِ شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است.

ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم.

من می ترسم، جرج. از این می ترسم که از این دنیا رانده شوم.

من از شب هایی مثل امشب که دیگر زنده نخواهم بود خیلی می ترسم.


باید اعتراف کنم که از بیدار شدن تو و از این که وقتی به شدت

نیاز داشتم که در کنارم باشی به سراغم آمده بودی بی نهایت خوشحال بودم..

خیلی دلم می خواست درباره ی همه چیز با تو حرف بزنم اما..


از کتاب دختر پرتقالی | نوشتۀ یوستاین گاردر | صفحۀ 151


آسمان فردوس _ اول اردیبهشت ماه 1397 _ ساعت 11:53 صبح

/ 1 نظر / 56 بازدید